سهم اين بغض به باران برسد خواستني است
مثل يک قصه به پايان برسد خواستني است
مرد عاشق که شب از جرعه ي چشم تو چشيد
گاهي بيا ...بمان...بنشين اشک تازه کن
در اين سکوت ،مستي آواز کن برو
يا نه... ميان خاطره ي دستهاي من
مثل کبوتري شده ،پرواز کن برو
حالا شکار چشم خودت را براي شعر
ميان اشک و توسل دل پر از دردم
براي با تو نشستن خدا خدا کرده
کمي بمان به دو فنجان عشق مهمان باش
نگاه تشنه ي من ميل ابتلا کرده....
.